تبلیغات
Ž - خدا است که زندگی را می‌چرخاند
 
سه شنبه 5 آبان 1394 :: نویسنده : نویسنده Ž

خدا است که زندگی را می‌چرخاند - مشرق نیوز | آخرین اخبار ایران و جهان

  • خدا است که زندگی را می‌چرخاند - مشرق نیوز | آخرین اخبار ایران و جهان
    به گزارش مشرق، یکی از طلاب قم در وبلاگش نوشت: امروز صبح که از سر درس فقه آیت الله خاتمی برمی‌گشتم، نرسیده به پل آهنچی در پیاده‌رو پیرمردی را دیدم که مقداری آدامس روی پارچه‌ای ریخته بود و می‌فروخت. خودش هم روی صندلی تاشو نشسته بود و از سوز سرما در خودش فرورفته بود.

    از او گذشتم ولی خیالم در کنارش ماند؛

    ـ آخر مگر همه‌ی این آدامس‌ها چند تومن می‌شود که سود فروش آن‌ها چقدر باشد!

    ـ فروش این آدامس‌های ناچیز در این سرما هیچ توجیهی نمی‌تواند داشته باشد جز این‌که؛

    ـ یا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و او در واقع دارد چیز دیگری مثل مواد مخدر می‌فروشد و کار غیرقانونی خود را با ظاهر آدامس فروشی پوشش داده است.

    ـ یا اصلاً نیاز به پول و درامد ندارد و این کار را برای تفریح و تفنّن و برای این‌که بی‌کار نباشد و حوصله‌اش سرنرود انجام می‌دهد.

    ـ یا این‌که واقعاً وضع معیشتی او این‌قدر اسف‌بار است که به ثمن بخس حاصل از این تجارت ناچیز نیازمند است و کار دیگری هم از دستش برنمی‌آید و دستش به جای دیگری هم بند نیست.

    ـ دو مورد اول قابل باور است ولی باور توجیه سوم خیلی سخت است.

    ـ به هر حال سوژه‌ی خوبی است برای سایت. این ماجرا را در سایتم منتشر می‌کنم و قضاوت را به عهده‌ی خوانندگان می‌گذارم. پس بروم و از او عکسی هم بگیرم.

    چند قدمی را که از او دور شده بودم برگشتم و یک عکس از پشت سر گرفتم که به نظرم جالب نیامد. جلواش رفتم و یک عکس هم از روبه‌رو گرفتم. سرش را بلند کرد و لبخندی زد. احساس کردم بی‌ادبی است بی‌مقدمه از او عکس بگیرم و بدون هیچ صحبتی برگردم بروم، به همین خاطر پرسیدم:

    ـ حاجی، آدامس‌ها رو چند می‌دی؟

    ـ سه تا هزار

    یک دو هزار تومنی درآوردم و گفتم:

    ـ سه تا بده.

    برای گرفتن سه آدامس موزی و یک هزار تومنی خم شدم. صورتش را که از نزدیک دیدم مهرش به دلم نشست. پرسیدم:

    ـ همه‌ی این آدامس‌ها چند تومن می‌شه؟

    ـ سی هزار تومن خریدم.

    ـ سودش چقدر می‌شه؟ اگه همه‌شو بفروشی چند تومن پول تو جیبت می‌مونه؟

    با انگشت‌هایش عدد سه را نشان داد و گفت:

    ـ سه هزار

    با تعجب پرسیدم:

    ـ سه هزار تومن به کجا می‌رسه؟!

    زبانش عوض شد و با زبان مادری گفت:

    ـ دانینیم! (دیگه چی‌کار کنم!)

    بعد با انگشتش خدا را نشان داد و گفت:

    ـ آلله، دولاندران آلله دی (خدا، خدا است که ما رو می‌گردونه).





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


Ž
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : نویسنده Ž
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :